تبلیغات
متن و عکس
متن و عکس
 
قالب وبلاگ
اهههه!!!
بس است دیگر!
هی باران لعنتی!
چرا می باری؟
برای که می باری؟
برای دلم؟
که خودش خیس ز اشک است؟!
یا برای اویی که دیگر نیست؟!
برای چه؟
چه چیز را می خواهی پاک کنی؟
هوایم را از هوایش؟
مشامم را از عطرش؟
ذهنم را از خیالش؟
گوشم را از صدایش؟
نکند تو هم هوای خیانت به سر داری
مانند او!
نکند می خواهی
پر کنی گوشم را از صدایت
ذهنم را از خیالت
مشامم را از عطرت
هوایم را از هوایت!
مگر فراموش کرده ای
که همه چیزت را از او داری؟!
عطرت را
زیباییت را
صدایت را
هوایت را
که سبز می کردی همه جا


یادت رفته ست که زیباییت را چگونه به رخ کشید؟!
من یادم نمی رود!
که چه زیبا از تو سخن می گفت
که چه زیبا آرزویش بودی
که چگونه می خواست بارانی شود!
و من با هرکلامش بیشتر عاشقت می شدم
بیشتر هوایت می کردم
آرزوی او
شده بود آرزوی من!


حال دیگر او نیست
و بارشت
شده است جشن تنهایی من
هرچه می باری
قلبم بیشتر ورم می کند
بیشتر هوایی می شود
دستانم بیشتر می لرزند



خودش مرا ندید
رفت
و تورا همدم تنهایی من کرد
اما خودمانیم
خوب می باری!
دلم خوش است
همدمی دارم با چشمی گریان
که می بارد از فراقش
دلم خوشم است
بوی او را می دهی
دلم خوش است
دلتنگی هایم را کسی خریدار است
کسی که خود
آوار دل تنگم را هر لحظه با بودنش می ریزد!



اما ببار
تو ببار
تا بارش من حاشا نشود
تو ببار بر زخم تنهایی من
از وقتی رفته ست
هرچه می باری زرد ترم می کنی
تا بهاری ترم!
خودش رفته ست و آرزویش را اینجا
با دلتنگی هایم جای گذاشته است



[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 10:35 ب.ظ ] [ غزل ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نویسندگان
آرشیو مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب