تبلیغات
متن و عکس
متن و عکس
 
قالب وبلاگ
خسته بود...


 

خسته از این همه سکوت و تنهایی! .......


 

هر از چند گاهی دستی به سر و رویش می کشید و دوباره می رفت تا که بیش از پیش  جسم و روح خسته اش را به باد فراموشی بسپارد.


 

و  بیزار از تنهایی خویش، آرزوی پرواز را در سر می پروراند؛


 

این همه سال، این همه عمر،


 

روزها را یک تنه و بی همراه، با اندوه به شب می رساند


 

و شبها را بی چشم برهم نهادنی و آسودنی، به انتظار طلوع صبح می ماند.


 

و اما اكنون قلبش لبریز از احساس دوستی و شكفتن دوباره بود،


 

  اما توان آه کشیدن و رمقی برای گفتن نداشت، گویی که لبهایش با مهر سکوت برهم دوخته باشند.


 

آرزوی همراهی و همصحبتی با او در جانش شراره می کشید؛ .....


 

افسوس گذشت روزگار او را رنجور و بی رمق كرده بود. ....
      آیا او می توانست دوباره عاشق شود؟؟؟؟؟؟؟
     آیا او می تواند نگاهش به نگاهی بلرزد...؟
  
آیا او می تواند دستی را با احساس عشق بفشارد...؟
به كدامین گناه او دلش لرزیده است.....؟؟؟

[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 10:26 ب.ظ ] [ غزل ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نویسندگان
آرشیو مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب